تبليغاتX
من همواره در زندگی تو هستم درهر راهی...
من همواره در زندگی تو هستم درهر راهی...
 
       

به نام خدای بزرگ و مهربونم...

 

سلام به دوستای خوبم

حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم در بهترین لحظات زندگیتون باشید.

دوست داشتم می تونستم بیاموعیدو بهتون تبریک بگم اما نشد.

امیدوارم امسال براتون سالی سرشار از زیبایی ، سلامتی و موفقیت باشه.

برای همه ی شما دوستای خوبم بهترین آرزوهارو دارم.

از همه ی دوستانی هم که اومدن و به یادم بودن ممنونم.

اگه تو این مدت جوابتونو ندادم ناراحت نشید،هر وقت بتونم جواب محبتاتونو میدم.

اما واقعا نمی دونم دفعه بعدی که بیام نت کی باشه!

تو این مدت واقعا نمی تونستم بیام ،البته شاید تا اتمام امتحانام ادامه داشته باشه!

روزگارتون به شادی و در پناه حق...

دعا یادتون نره،مرسی.

موفق باشید.

به دنبال نشانه ها ...

 

چیزی به نوروز هشتاد و هفت نموده بود،هوا قشنگ وبهاری و همه پر از حس تازه شدن، اما من سر سجاده غمگین باخدا حرف می زدم،یکی از مشکلاتم هم بحران مالی بود،بعد از اینکه کلی از ناراحتی هامو بهش گفتم ازش خواستم حداقل مشکل مالیمو حل کنه...

تا اینکه با ثمین و پریا رفتیم یه گشتی بزنیم، توی یه مغازه بودیم که یه پسر آدامسی اومد داخل و مستقیم از بین همه ی کسانی که بودن اومد کنار منو ازم خواست آدامس بخرم...

خنده ام گرفت و با همون چهره ی غمگین نگاش کردمو به خدا گفتم :"این همه آدم بازم فرستادیش سراغ من،با این کارت خواستی قدرت بخشش منو امتحان کنی؟؟؟"

خیلی جالب بود چیزی رو که من ازش خواسته بودم از خودم خواست و گرفت ...

(من بدون هر گونه فکری ازش خریدم چون که چندین ماه قبل توی پارک  پسر آدامس فروشی از راه رسید و با اینکه ثمین و پریا هم کنارم بودن اومد پیش منو کلی التماسم کرد که ازش آدامس بخرم،منم بهش اهمیتی ندادم بعد کلی اصرار رفت پیش ثمین و پریا ، اما اونا عصبانی شدنو  پسره رفت.

چند مین بعد داشتم با مامانم صحبت می کردم براش تعریف کردم و مامانم گفت:"مگه 200 تومن چقدر ارزش داشت که به خاطرش کلی منت کرد و تو بهش ندادی...گناه نداشت؟؟؟"

هر چند برای من پولش مهم نبود مهم این بود که من آدامس نمی خواستم ولی چنان عذاب وجدان گرفتم که همه ی پارکو دنبالش گشتم و ازش خریدم با اینکه بعدش آدامسو انداختم دور... تصمیم گرفتم هیچ  وقت دست کسیو رد نکنم ...)

وبعد از اینکه ازش خریدم رفت،همون طور که ناگهانی اومد...تو خیابونم اثری ازش نبود...

تا مدتها وقتی به این مساله فکر می کردم همون دلیل بالا به ذهنم می رسید تا اینکه یه روزی تلویزیون در مورد صدقه صحبت می کرد ، چیزای قشنگی می گفت ، حدیثی از حضرت علی (ع) گفت که:"هرگاه فقیر و بی پول شدی ،با خداوند به تجارت بپرداز یعنی به فقیری چیزی ببخش"چه بسا یک سکه ی شما به هفتصد سکه تبدیل بشه و بهتون برگرده!

چند روز بعد یه جایی دیدم که نوشتم:"هرگز دلت به حال خودت نسوزه،هر وقت این احساس بهت دست داد برای کسی که به اندازه ی تو خوشبخت نیست،کاری انجام بده!"

"یادمون باشه آنچه هستیم هدیه ایست از سوی خداوند به  ما و آنچه می شویم هدیه ی ماست به خداوند ،

پس بی نظیر باشیم!"

روز عشق آریایی هارو به همتون تبریک میگم، در پناه خداوندگار عشق عاشق تر از پیش باشید...

 

با سلام به همه ی دوستان محترم

خوب از وقتی که اومدم وقت نکردم در مورد سفر آخرم و تصمیماتم چیزی بگم،اولش بذارید از اتوبوسم بگم:

دوشنبه کلاس نداشتم و فقط به خاطر کلاس 3شنبه یک روز موندم،سه شنبه هم که استاد با یک ساعت تاخیر اومد ویک صفحه و نیم بیشتردرس نداد و اصلا بودو نبودم مهم نبود،خلاصه تا برگشتم خونه و آماده شدم ساعت ۵بود و چیزی به تاریکی هوا نمونده بود.

آژانس گرفتم و طبق برنامه ی قبلی رفتم سر اتوبان و اصلابه تاریکی و خطر اونجا بودن فکرم نکردم.  راننده بهم گفت:وای الان می خوای بری اونجا،نیم ساعت دیگه تاریکه،ماشین نمیشه،جاده هم شلوغه به خاطر تعطیلی فرداو.... گفتم:شما پیشنهاد بهتری دارین؟ترمینال که اصلا ماشین برای اونور نداره،جلوشم واستم ماشین پیدا نمیشه،پلیس راه هم که بدتر،اینجا بازم بهتره. گفتش:آره ،حق با شماست ولی باید صبح زود می رفتی.  گفتم: آقای محترم من به خاطر کلاسم یه روز موندم وگرنه یکشنبه می رفتم، لابد نمی تونستم زودتر برم . گفت: نه من کاری ندارم و دوباره شروع کرد به حرفای منفی.

کمی نگران شدم خوب شب میشد و کسی اونجا نبود ،تو روز روشنش می خوان آدمو بخورن،حتی یه بار با داداش کوچیکم اونجا بودم،یه تریلی چراغ و بوق زد،رفت جلو واستاد وآروم آروم اومد عقب،داداشم هی بهم می گفت به خاطر ما میاد ولی من گفتم نه بابا لابد با اون دو تا تریلی که اونجا هستندکارداره از اونا هم رد شد گفتم حتما با این اتوبوسیه که واستاده ولی...اومدو کنار ما واستاد.

دیدم داداشم گفت چی میگی برو بینیم،بعدمن برگشتم و گفتم چیه؟یه پسرجوونی بودبا لبخندگفت کجامیرین؟منم یهو پر اعتماد بنفس و شجاعت داد زدم مگه به تو ربطی داره و.... هر چی تونستم بهش گفتم،خودمم باورم نمی شد ،داداشم متعجب نگام می کرد و گفت بدبخت کپ کرد ،آخه همه میگن به قیافم میاد خیلی آروم باشم وقتی برگشتم اثری ازش نبود فکر کنم با سرعت نور رد شده بود.

نمی دونم تا حالا تجربه داشتین یه همچین جایی باشن یا نه اما از هر 10 تا ماشین  8  تاش برات بوق،خیلی ببخشید بوسو ، چراغو...  سعی میکنم اصلا بهشون توجه نکنم ولی گاهی واقعا عصبانی میشم،خیلی زشته که بعضی ها حتی خانمشون کنارشون نشسته ،برات چراغ می زنن،بیچاره اونی که کنارشه و خبر نداره...خلاصه این  از آدمای ما که پشت نقاب انسانیت خودشونو پنهان کردن در حالی که بعضی هاشون حتی لیاقت حیوان بودنو هم ندارند.

یکم ترسیدم اما یادم افتاد تا حالا نشده که تنها باشم و خدا برام بهترین اتوبوسشو نفرسته،پس سعی کردم با اطمینان کامل برم و بدونم مواظبمه.به راننده گفتم:ایشالله پیدا میشه اینجوری نگید.گفت که : بله ایشالله پیدا میشه ،من که چیزی نگفتم ولی دوباره شروع کرد...

من یک ربع بیشتر نموندم که اتوبوسی جلوی دختری که چند متر جلوتر از من بود واستاد بعد یه صحبت کوتاه آروم اومد جلوی من، گفت:شما به من زنگ زده بودین براتون جا نگهدارم؟گفتم نه،جا ندارین؟ گفت بیا ،آخه کس دیگه ای اونجا نبود و رفتم بالا و گفت همین جا بشین جلوی اتوبوس و من تازه متوجه شدم این همون اتوبوسیه که دفعه ی قبل سوارم کرد و همین جارو بهم داد ولی این بار بدون ناراحتی نشستم ، کلیم خندم گرفته بود بعدش گفت توی گوشیم شماره ی اون دختر پیدا کن ببینم رفته،زمان تماس و با دو رقم آخرو یادش بود گفت و من گرفتمش ،اون زودتر رفته بود ،بعدا فهمیدم که دوست یکی از دوستام بوده...

خلاصه جالب ترش این بود که این ماشین اون روز اتفاقا یک ساعت ونیم تاخیر داشته و باز هم یه پسر آسمونی جای راحتشو داد به من و ... دیدین باز هم خدا بهتریناشو برام گذاشته بود و من بازهم یاد گرفتم همیشه با تموم وجودم بهش اعتماد کنم.خوب این از اتوبوسم ...

ایام محرمو به همتون تسلیت میگم و امیدوارم توی این روزای عزیز عاشق تر از قبل از لحظه های پر از عشق لذت ببرید ، من که بی صبرانه منتظر این روزام چون که توی این روزای عزیز بزرگ شدم و یاد گرفتم،لحظاتی داشتم که  با هیچ چیز تو دنیا عوضشون نمی کنم و فقط وفقط محرمو تو شهر خودم دوست دارم،هیچ جایی نمی تونه اون حسای قشنگو بهم بده...

براتون بهترین آرزوهارو دارم ...

در پناه حق شاد و سرافراز باشید ...

 

 

 

سلام به شما خوبان

از لطف و محبتتون،از تبریکای قشنگتون بی نهایت ممنونم،

امیدوارم شما هم در تمام مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشید.

بالاخره بعد از یک ماه و بیست و دو روز انتظار امروز ایشالله میرم خونه تا پنج شنبه ی هفته ی بعد.

منو در دعاهاتون فراموش نکنید.

مواظب خودتون و قلب مهربونتون باشید.

شب و روزتون به شادی و در پناه حق...

شـــــــــــــــــــــــــــــا د با شــــــــــــــــــــــــــــــــید. . .

 

من عروس تو هستم...

هو الحق...

درست 21 سال قبل یه خوشگل مهربون تور بندگیشو انداخت سرم و منو عروس خودش کرد...

آره نازنینم من عروس تو شدم،از روزی که منو آفریدی...

چشم ها،گونه ها،دست ها ، پاهام،ذره ذره ی وجودم و همه ی بودن هام از آن ِ تو ...

 تو همواره ((Always))  در زندگی من هستی در هر راهی ((All ways)) ...      

                        

 اگه یک روز، یک آن،حتی به قدر یک تنفس مال من نباشیو دوسم نداشته باشی،من از غصه می میرم،

آره می میرم...اون وقت حتی توام نمی تونی منو زنده کنی...

21 سال قبل بهم یه قلب دادی پر از با تو بودن و یه زندگی پر از زیبایی...

و گفتی :

آسمون ، زمین ، دریا ، آب ، ماه ، ستاره ، هوا  و ...

مال تو ِ،برو و رسالتی که بر دوشته انجام بده و دوباره برگرد پیشم که من همیشه منتظرتم.

توی این روزایی که تو ی زمینی بدون همیشه و همه جا باهاتم و توی قلبمی...

مهربون باشو به همه کمک کنو خوبی برسون،نکنه یه وقت دل کسی رو بشکنی و منو فراموشم کنی...

حالا برو ویادت باشه که :

            همیشه مـــــــــــواظــــــــــبـــــــــــــــتــــــــــــــم و دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم!

 

با دلبستگی هام چه کنم ؟؟؟

 

روزای زیادیه که غصه دارم ودلم گرفته...

تا حالا شده دلتون هزار بار بگیره و بی نهایت دلیل برای غصه هاتون داشته باشین، اما وقتی دلیل ناراحتیتونو پرسیدن (اگه کسی پیدا بشه بپرسه!) هیچ دلیلی نداشته باشین؟

تا حالاشده واسه رسیدن به چیزی ثانیه هارو بشمریدو وقتی بهش رسیدین به اندازه ی همه ی اون ثانیه ها دلتون بگیره؟؟؟

در کنار همه ی اینا،مین ترم ها هم خیلی خستم کردن، چند هفته پشت سر هم. همه ی اینا یه طرف،یک ماه یونی بودن،تا حالا انقدر شهر یونی نبودم، دلم می خواد برم خونه،راستش خیلی خستم،از خرید کردن،پختن ، شستن ،درس خوندن و...تنها زندگی کردن.

دیگه تحمل اینجارو ندارم،غروبا که کلاسم تموم میشه یاجمعه ها تموم غمای دنیا می ریزه تو دلم،چشامو می دوزم به اتوبان ومیگم کی مشیه اونجا منتظراتوبوس باشموبرم خونه،چقدرغصه می خورم وقتی دوستام میرن خونه ی خودشون ،ولی من باید برم غمگینو تنها...چقدر دلم تنگ میشه برای خونوادم ، خونمون ،اتاقم ، ،شهرم و.......

همه ی دردام از "وابستگی هامه"این دلبستگی ها داغونم می کنه،دیگه تحملشونو ندارم،دلتنگیام زندگیموسخت کردن،تغییرات بزرگ اذیتم می کنه،نمی دونم چرادوست دارم همه چیز همون طوری که هست بمونه...

این روزا با خیلی ها حرف زدم ،شاید برای یه زمان خیلی کوتاه حالم خوب شد اما این غما جا خوش کردنو نمی رن...دیروز خیلی اذیتم کردن ،منو به گریه انداختن،اصلا درک نکردن که امروز میان ترم داشتم و باید درس می خوندم.

دیشب یکم خدا جونم باهام حرف زد ،کلی آرومم کرد،با اینکه روز بدیرو گذروندمو کلی گریه کردم اما قبل خواب به خاطر روز خوبی که بهم داده بود تشکر کردم،چون دوباره سعی داشت منو بزرگ کنه... و من فهمیدم وقتی خدا هست چرا انقدر انتظار دارم بنده هاش حالمو خوب کنند و دیشب از خودش خواستم تو اوج ناراحتیم والان خیلی حالم بهتره...(یوسف که از بنده ی خدا خواست از بند رهاش کنه وبه هفت سال زندون محکوم شد چون برگزیده بود گناهش بزرگتر بود و مجازاتش سنگین تر،اما خدای خوبم به جای مجازات آرومم کرد...ممنونتم )

یه روزی خیلی ناراحت بودم،داشتم از غصه می مردم،سر نماز کلی گریه کردم،وسط نماز یهو صدای آمبولانس شنیدم ،خدا خواست بهم بگه:"اگه هیچی  ِ هیچی نداری سالمی،می دونی اونی که الان تو آمبولانسه چقدردلش می خواست هیچی نداشت ولی سالم بود"

باور کنید عجیب بود چون اینجا صدای آمبولانس شنیدن تقریبا بعیده،و دیشب دوباره بعد یکسال شنیدم که یادم باشه درسته خیلی چیزا ندارم،اما چیزای خیلی زیادی دارم که باید شکرگذارش باشم...

می دونید خیلی وقتا خیلی اتفاقا می افته و آدم از کنارش بی توجه می گذره اما گاهی کاملا می فهمه که بی دلیل نبوده و اینم جزء همونا بود ،مثل صبر که خیلی متفاوته با عطسه...

 آندره ی عزیزم می گه:

"ناتانائیل،در کنار آنچه به تو ماننده است ; ممان،هرگز ((ممان)) ناتانائیل.

همین که فضای پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت یا تو به رنگ آن در آمدی ،دیگر سودی برایت نخواهد داشت. باید آن را ترک بگویی.

هیچ چیز برایت خطرناک تر از خانواده ی ((تو))،اتاق ((تو)) ،گذشته ی  ((تو)) نیست،  از هر چیز جز آموزشی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر ; و کاش لذتی که از آن جاری است،مایه ی خشکیدن و به پایان رسیدنش شود."

 به دوستم گفتم می خوام همه ی دلبستگی هامو از خودم دور کنم دیگه بهشون فکر نکنم ، هر چند خیلی سخته... گفت چنین چیزی امکان نداره ، آدم می تونه همیشه دلبستگی هاشوباخودش ببره، باقبول کردنشون و دونستنه اینکه وابسته بودن وبراش حدومرزداشتن بدنیست،بهشون با دید بد و چیزی که بهت ضربه می زنه نگاه نکن،اونا بد نیستن این نگاهته که اونارو بد نشون می ده"

 خلاصه هر دوتاش خیلی سخته هم کشتنشون هم عوض کردن نگاهم...

 

از دوست داشتن ...

یک شب در اتوبوس...      بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

صندلی جلویی نشسته بود،یهو برگشت پشت وبهم بیسکوئیت تعارف کرد،منم تشکر کردم و گفتم که نمی خورم.

اما هیچ جوابی ازش نشنیدم،سکوت بود و دستی که میل به برگشتن نداشت. دیدم تا برندارم دست بردار نیست،برداشتم و تشکر کردم و برگشت...

حدودیک ساعت شاید بیشتر گذشت،دوباره بهم بیسکوئیت تعارف کرد.گفتم که یه بار برداشتم و دیگه نمی خوام،باز هم مثل قبل،هیچ حرکتی،سکوت و انتظار،برداشتم و به ثمین و پریا دادم.

این بار باباش ،دختری که کنار من نشسته بودو نشون داد و گفت به اونم بده  و با اولین "مرسی،نمی خورم " برگشت.

دیگه شب شده بود، تاریکه  تاریک ، دستشو آورد پشت بازش کرد،نمی دیدم توش چیه ،ازش پرسیدم "این چیه ؟ " اما بازم هیچی نگفت.

دستمو بردم جلو ، یه شکلات گذاشت کف دستم....

                                         

 خیلی  ناناز بود، عاشقش شدم ،اسمشو پرسیدم ، یه چیزی گفت ،متوجه نشدم.   تا اینکه بقلیم پیاده شدو بهش گفتم بیاد کنارم بشینه،اومدو دوباره اسمشوپرسیدم. گفت : "اسپایدرمن" ، تا بحال بهت گفتم " جت لی" تو متوجه نشدی...

یکم برام صحبت کرد ،با باباش اومده بود مسافرت  و کلی  با هم بازی بامزه می کردن، پنج ،شش ساله بود خوشگل و خیلی دوست داشتنی...

   ***************************************************************      

 شاید شما هم اولش تعجب کردین و گفتین "مگه پسره کم داشت"،شاید تو دلتون گفتین "هیون چرا اینقدر تحویلش گرفته" ،اما وقتی فهمیدین بچه بوده گفتین"آخی چه ناز و دوست داشتنی"من مطمئن نیستم شما هم این طوری فکر کنید ،اما برای هر کسی تعریف کردم اولش نگفتم بچه بود و همه همین عکس العملو داشتن...

اما بعدش:هیچ کس به دوست داشتنش شک نکرد،هیچ کس ازدستش ناراحت نشد، هیچ کس بهش بد نگفت،همه ازش خوششون اومد.

اگه یه پسر بزرگ بود ... همه بهش بد می گفتن حتی خودمم...

این تقصیر من نیست ،تقصیر شما هم نیست،می تونم به خودم مطمئن باشم که   بی هیچ حس بدی کسیو دوست داشته باشم ،اما در مورد دیگران چطور...به نظرم این اطمینان خیلی سخته...

اما حرف من اینه که:

کاش عشق آدما به هم مثل عشق بچه ها بود،قشنگ و دوست داشتنی،بدون هیچ تصور بد،واقعا چرا نمی تونیم همدیگرو دوست داشته باشیم و راحت ابراز کنیم و از فکر بد دیگران در امان باشیم.

اعتقادم اینه که اگه آدم کسیو دوست داره باید بهش بگه ،شاید سالها یکیو تو دلم دوست داشته باشم ،اما هیچ وقت بهش ابراز نکنم ،از کجا باید بفهمه من دوسش دارم؟؟؟

مطمئنم اگه همه همو مثل خواهرا و برادراشون پاک و صادقانه دوست داشته باشن همه چیز خیلی خیلی قشنگتر میشه...

دوستون دارم مثل همون پسر خوشگل،پاک و بچگانه،با تموم وجود...

                                                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com       شاد باشید...

 


امروز اولین روز شروع قصه زندگی من،

و من امروز می نویسم برای تو،

فقط برای تو...

یه روزی تو لحظه لحظه ی زندگیم تورو دیدمو حست کردم،

وحالا سال هاست با عــشـــقــت زندگی می کنم،

با تــــــــــــــــــــــــــــــــــو!

×××××××××××××××××

بگذار تا شیطنت عشق

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...

×××××××××××××××××

خــــــــــــداونــــــــــــــدا !

با تمام کوچکی خود یک چیز از تو بیشتر دارم

و آن

خـــــــــــــــــدایــــــــــــــــــی

که من دارم

و تو نـــــــــــــــــــــداری...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387

پیوندها
دلم برای خدا تنگ است...
غار تنهایی
پسر عموی ملانصیرالدین(ره)
با هم بخندیم
غم تنهایی
اخرین نفس (مهبان)
برق_ الکترونیک(شهرام )
بوي باران ، عطر خاک
خاطراتم یعنی تمام زندگی ام
تار بشکسته
قول می دهم آسمان شوم
زندگی حس غریبی است...
عاشقانه زیستن
دکتر علیرضا شیری
عطر ياد يار
عشق الهی
(عروسکم ، عاشق)
به یاد بارون
حرفی به من بزن.من در پناه پنجره ام
تپش ثانیه ها
دوست داشتن در سکوت
تباه شدگان
دستی به قلم ...
حامد تکفا
بیا باهم اشنا بشیم...
بــــی تــو تــــنهاتــــریـــنم تــارا
یکی یدونه
می نویسم همه با تو نبودن ها را
از این حصار خسته ام
به نام خدایی که در این نزدیکی است...
IT-GATE-EBOOK
صهبای رضوان
ادیبان
گل گلدون غم
میر شرح بي نهايت
موفقیت
انجمن متافیزیک
انجمن های گیگاپارس
ویکی پدیا
parsTech
احسان
سرزمین من
گروه فناوری اطلاعات آنلاین تکنولوژِی
کانون گفتمان دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی قزوین
developercenter
جالب!
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ

منبع کد اهنگ مينوس

بهترين کدهاي موزيک و بهترين دانلودها در مينوس